ميرزا حسن حسينى فسايى

863

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

طره‌اش گفت من از كشور زنگ * لشكرانگيز به ملك ختنم گاه دامم كه فريبنده‌دلم * گاه مارم كه گزاينده‌تنم افعيم ، ز آن تن مردم بگزم * كژدمم ، ز آن دل عاشق بزنم نرگسش گفت كه من نيز ز فكر * با دوصد حيله و دستان و فنم گاه جادو وش و آهوروشم * گاه شيرافكن و لشكرشكنم گاه چون ترك ، كمانكش ز مژه * قدر اندازم و ناوك فكنم چهره‌اش گفت كه چون جلوه كنم * در ضيا ، همسر ماه زمنم گاه بشكفته‌تر از گلزارم « 1 » * گاه پاكيزه‌تر از ياسمنم گاه چون مهر جهان‌افروزم * گاه چون مشعلهء انجمنم قامتش گفت كه چون بخرامم * در روش راست چو سرو چمنم لب چو بشنيد همى گفت به طنز * من چو گنجينهء در عدنم گرچه مرجانم ، ليكن ز فسون * هست در شكر مصرى وطنم اى تخت ببال هان كه جمشيد رسيد * اى غم بگذر كه عيش جاويد رسيد بفكن سپر اى تيره‌شب از كبر و غرور * كاينك سحر است و تيغ خورشيد رسيد مع القصه ، در مدت پنج سال ايالت و فرمانفرمائى دويمين حضرت و الا حاجى فرهاد ميرزا - معتمد الدوله ادام اللّه عمره ، اهالى مملكت فارس را تربيت فرمود و اخلاق رذيله را از ميان برداشت [ و ] اخلاق حسنه را به جاى آنها گذاشت ، تمام مردمان بقاى عمر و دوام ايالت او را از حضرت قادر متعال مسئلت داشتند و چون به عزم دار الخلافه طهران در روز پنجم ماه جمادى - دويم « 2 » اين سال از شيراز نهضت فرمود ، عموم اهل شيراز مأموم و امام و خاص و عام به عنوان مشايعت بيشتر از ازدحام استقبال ، مجالس و كاروانسرا [ و ] مدارس و بازارها را بسته ، از شهر شيراز درآمده ، سوار و پياده ، در ركاب ظفر انتساب آن شاهزاده عاقل عادل باذل روانه گشتند ، چون به تپهء سلام كه تل كوچكى از سنگ خرد و درشت بر روى يكديگر ريخته است به اندازه يك ميل و نيم در جانب صبوى شيراز رسيدند ، حضرت و الا پياده گشته ، روى به جانب قبله داشته ، خطبه عربى ، مشعر بر وداع به فصاحت تمام خوانده ، با تمامت مشايعين خداحافظ [ ى ] فرموده ، رخصت انصراف داده ، بر كالسكه سوار گشته تشريف بردند و جماعت مشايع با چشم گريان آيهء كريمه إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرادُّكَ إِلى مَعادٍ « 3 » خوانده ، مىگفتند : آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست * هر كجا رفت خدايا به سلامت دارش « 4 » و روز بيستم ماه ربيع دويم اين سال [ 1298 ] « 5 » : ايالت فرمانروائى مملكت فارس ،

--> ( 1 ) . در متن : ( گلذار ) . ( 2 ) . برابر با 5 مه 1881 . ( 3 ) . آيه 85 ، سورهء قصص : يقين دان كه آن خدائى كه احكام قرآن را بر تو فرض گردانيد البته ترا به جايگاه خود باز - گرداند . ( 4 ) . از حافظ است در غزلى به مطلع : فكر بلبل همه آن است كه گل شد يارش * گل در انديشه كه چون عشوه كند در كارش ( 5 ) . برابر با 22 مارس 1881 .